قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2892
تاريخ الفي ( فارسى )
تفصيل اين مجمل آنكه بهرام ، خواهرزادهء ابراهيم اسدآبادى ، چون خالوى خود را در بغداد كشته به جانب شام گريخت ، در آنجا رفته داخل اسماعيليه شده به مرتبهء داعيان ايشان رسيد . و اوباش آن ديار به دعوت او به مذهب اسماعيليه درآمدند و از شام به حلب آمده آنجا نيز مردم بسيار دعوت كرد و دعوت او را قبول كردند . امّا او خود را پنهان مىداشت . از ترس فدويان آن طايفه ملاحظهء بسيار مىكرد و خود را ظاهرا از ايشان مخفى مىنمود . حتّى آنكه نزد اتابك طغتكين كس فرستاده او را نيز در اين باب نصيحت نمود و گفت : « ملاحظهء اين جماعت از براى حفظ نفس خود واجب دان ؛ چه ، فدويان ايشان اصلا پرواى كشته شدن خود ندارند . بنابراين ، هركه را خواهند در يك لحظه مىكشند . » و طغتكين نيز نصيحت امير ايلغازى شنيده هميشه با ايشان مدارا مىنمود . « 1 » و چون بهرام ملايمت اتابك طغتگين را مشاهده نمود ، هويّت شخصى خود را در شام ظاهر ساخت و مردم اوباش بسيارى بر وى جمع شدند . امّا مردم شام به واسطهء تعصّب در مذهب اهل سنّت مطلقا به او نگرويدند و بهرام از ايشان هميشه خوف و هراسى داشت . بنابراين ، از اتابك طغتكين التماس نمود كه يك موضعى از ولايت شام به او دهند كه او با مردم خود در آنجا بوده ، از آسيب مردم شام محفوظ باشد و اتابك طغتكين چون بسيار خاطر بهرام مىخواست ، قلعهء بانياس را به او داد . اين معنى ، هرچند بر مردم شام گران بود ، امّا چون سلطان و حاكم ايشان داده بود هيچ چاره نداشتند . بهرام چون به قلعهء بانياس درآمد ، شروع در عمارت آن قلعه كرد و ديوارهاى او بلند گردانيد و هيچكس او را از آن كار باز نتوانست داشت . و از جمله وقايع اين سال آنكه در روز جمعه هشتم شهر ذيقعده در مسجد جامع موصل امسير آقسنقر برسقى در اثناى نماز به دست شخصى باطنى به قتل رسيد . در اين وقت ، پسرش ، عزّ الدّين مسعود ، در حلب بود . چون خبر فوت پدر شنيد ، از روى سرعت به موصل درآمد و با امراى پدر خود از روى ملايمت و انسانيت آشنايى نمود و وزير پدر خود ، ابو غالب بن عبد الخالق [ بن عبد الرزّاق ] را ، همچنان بر منصب وزارت مقرّر داشت و خود بىتوقّف از موصل متوجّه ملازمت سلطان محمود شد . سلطان محمود او را به نوازش پادشاهانه سرافراز ساخته ، باز ولايت پدرش را به او ارزانى داشت . و چون اين نوبت از ملازمت سلطان مرخّص شد ، باز به موصل درآمد و امير ابو بكر بن ميكائيل را - كه از امراى بزرگ پدرش بود -
--> ( 1 ) . جمله اندكى مغشوش است . از گفتار ابن اثير چنين برمىآيد كه امير ايلغازى براى دفع شرّ او و يارانش از سر مسلمانان ، به امير طغتگين ، حاكم دمشق ، توصيه كرد كه جهت حفظ جان و مال مردم ، او را نزد خود ببرد و از او نگهدارى بكند . طغتگين نيز او را پيش خود به دمشق فراخواند . - ( الكامل ، ج 10 ، ص 632 ) .